«زندگی، تکرارِ روزهای خسته‌کننده نیست.»
بسیاری از ما در جوانی با این باور بزرگ می‌شدیم که تنها مسیر موفقیت، طی کردنِ یک مسیرِ از پیش تعیین شده است: از مدرسه به دانشگاه، از دانشگاه به یک پست اداری، و در نهایت، نشستن پشت میزهای خاک‌گرفته در ادارات دولتی. مسیرهایی که در آن، انسان‌ها ساعت‌ها در صف‌های طولانی می‌ایستند تا در پایان ماه، پاداشی ناچیز و تکراری دریافت کنند؛ مسیری که در آن “آدم‌ها” به “ربات‌های تکراری” تبدیل می‌شوند.


داستانِ من «مجتبی جاهد / mojtaba jahed» از همان دورانِ دبیرستان در رشته گرافیک شروع شد. در زمانی که همه برای رفتن به دانشگاه و استخدام در ادارات اصرار داشتند، من این مسیر را واضح دیدم: یه زندگیِ رباتیکِ کارمندی، یعنی تکرارِ هر روزه‌یِ یک مسیرِ خط‌کشی‌شده و بی‌پایان. برای من که دنبالِ استقلال بودم، این ساختارها فقط یک «زندانِ مدرن» بودند، نه جایگاهِ پیشرفت.

مجتبی جاهد؛ نگاهی به مسیر حرفه‌ای، پروژه‌ها و حوزه‌های فعالیت ۲۰۲۶اولین قدمِ عملی‌ام، تجربه‌ی بوتیک‌داری با هم کلاسی بود. وقتی 19 سال سن داشتم. کمی گذشت و آنجا بود که معنای واقعیِ «فشارِ بازار» را فهمیدم؛ بازاری که با کوچک‌ترین تغییرِ مد، زیر و رو می‌شد. این بوتیک برای من فراتر از فروشِ لباس، یک کلاسِ درسِ فشرده در مدیریتِ نوسانات قیمت و رفتارِ مشتری بود.

اما نقطه عطفِ واقعی، یک روز معمولی بود که به نمایشگاه بین‌المللی تهران رفته بودم. من آنجا نه به عنوانِ یک کارمند، بلکه به عنوان یک عکاس حضور داشتم. در همان شلوغی‌های نمایشگاه، وقتی مشغول عکاسی بودم با مدیرِ یک شرکتِ «رست و میکس قهوه» آشنا شدم. این دیدار برای من مثل یک «کشفِ بهشتِ فرصت‌ها» بود. برخلافِ کارمندانِ اداری که فقط به دنبالِ حقوقِ آخرِ ماه بودند، من در دنیای قهوه، پتانسیلی دیدم که هرکسی ندیده بود.

کارم را با کمترین امکانات و پخشِ قهوه به سوپرمارکت‌های محلی شروع کردم. چون دارمد بوتیک دیگه برام کافی نبود و یاد گرفتم که برای بزرگ‌شدن، نباید منتظرِ معجزه بود؛ باید هر توری که هست وارد بازار شد. بعد از مدتی کار وقتی سرمایه‌ام کمی جان گرفت، سراغِ یک بازیِ هوشمندانه رفتم: با خودم گفتم یک شرکت کوچیک بزنم که کارم کمی نظم و فرم بگیره. ملک و تجهیزاتِ کاملِ یک شرکتِ لوازمِ پزشکی که ورشکست شده و از دور خارج شده بود را اجاره کردم. در حالی که دیگران در حالِ نالیدن از شرایطِ اقتصادی بودند، من با تغییرِ کاربریِ آن تجهیزات و آن مکان، زیرساختِ فیزیکیِ برندِ «جاهد» را ساختم.

امروز،
شرکت پخشِ «جاهد»، محصولِ همان انتخاب‌های جسورانه و استفاده از فرصت‌هایی است که دیگران حتی نمی‌دیدند. من نه با پارتی‌بازی، نه با مدرک‌های بی‌خاصیت دانشگاهی و نه با نشستن پشتِ میز؛ بلکه با «عکاسی از فرصت‌ها» و «ساختنِ زیرساخت از دلِ ویرانه‌ها» به اینجا رسیدم.  

در حالی که شرکتِ تازه تأسیسِ «جاهد» در حالِ شکل‌گیری بود، من در میانه‌ی کلی استرس بودم؛ جایی که تفاوتِ بینِ «باقی ماندن» و «از دست رفتن»، فقط در یک تصمیمِ درست نهفته بود. مدیریتِ شرکتی که هنوز در مراحلِ ابتداییِ رشد قرار دارد، یعنی مواجهه با تمامِ آن چیزی که در کتاب‌های مدیریت از آن حرف می‌زنند، اما هیچ‌کدام را در عمل نمی‌بینید. من با تکیه بر تجربه همکاران و پدرم  در حالی که مسئولیتِ زنجیره تأمین و عملیاتِ شرکت را بر عهده داشتم، چون تجربه‌ای خودم  هنوز در حالِ صیقل خوردن بود، و باید راه خود را باز می‌کردم.

مجتبی جاهد در محیطی لوکس؛ نمایی از سبک زندگی و حضور حرفه‌ایاما من اجازه ندادم روزمرگیِ مدیریت و فشارِ ناشی از چالش‌های عملیاتی، ذهنِ من را محدود و منزوی کند. من می‌دانستم که برای پیشتازی در بازار، تنها داشتنِ کالا کافی نیست؛ بلکه باید «دانشِ بازار» را در اختیار داشت. به همین دلیل، در میانه‌ی شلوغی‌هایِ مدیریت، فضایی برای خودم ساختم: فضایِ تحقیق و پژوهش.

علاقه من به دنیایِ بیزینس، از یک علاقه ساده فراتر رفت؛ من به یک پژوهشگرِ مداوم تبدیل شدم. همیشه در حالِ جستجو، تحلیل و مطالعه بودم تا بتوانم آنچه را که در لایه‌های پنهانِ اقتصاد ایران می‌گذرد، به زبانِ ساده و کاربردی بیان کنم. نوشتنِ مقالاتِ بیزنسی برای من، تنها یک سرگرمی نبود؛ بلکه ابزاری بود برای ساختنِ اعتبار و تثبیتِ جایگاهِ خودم به عنوان کسی که بازار را از درون می‌شناسد.

یکی از بزرگترین دستاوردهای این دورانِ پرفشار، تولیدِ مجموعه‌ای از مقالاتِ کاربردی بود؛ از جمله مجموعه‌ی
«۱۱۰ ایده‌ی کسب‌وکار در ایران برای سال ۱۴۰۵». این مقاله، نتیجه‌ی ماه‌ها تحقیق و بررسیِ دقیقِ فرصت‌ها و تهدیدهای موجود در بازار بود. هدف من از نوشتن این‌ها، ساده کردنِ پیچیدگی‌هایِ بیزینس برای دیگران بود، اما در واقع، این کار راهی بود که من با آن، قدرتِ تحلیلِ خودم را افزایش بدهم تا بتونم در زمان تصمیم گیری درست عمل کنم.

زاویه‌ی دید؛ جایی که بیزینس با هنر تلاقی می‌کند

بسیاری تصور می‌کنند که دنیایِ بیزینس و هنر، دو مسیرِ موازی هستند که هرگز به هم نمی‌رسند؛ اما برای من، این دو، دو رویِ یک سکه‌اند. من معتقد بودم که برای درکِ کاملِ یک تصویر، چه در یک نمودارِ فروش و چه در یک کادرِ عکاسی، باید بتوانست «زاویه‌ی دید» را تغییر داد.

در میانه‌ی روزهایِ پرفشارِ مدیریت و تحلیل‌هایِ اقتصادی، من پناهگاهی پیدا کردم که نه تنها من را از خستگی‌هایِ ذهنی رها می‌کرد، بلکه مهارت‌هایِ مشاهده‌گریِ من را نیز تیزتر می‌کرد: عکاسی.  من و دوستانم، تیمی تشکیل دادیم که فراتر از یک گروه‌ عکاسی معمولی، به دنبالِ شکارِ لحظاتِ خاص بودیم. اما عکاسی برای من، فقط پشتِ لنز ایستادن نبود.

من تصمیم گرفتم با جسارت، خود را هم به عنوان عکاس و هم به عنوان سوژه (مدل) در کادر قرار دهم. وقتی در مقابلِ دوربین می‌ایستادم، در واقع داشتم از نگاهِ دیگری به خودم می‌نگریستم؛ می‌خواستم خودم را از «منظره‌ی لنز» ببینم. این تمرینِ مداوم با تصویرِ خود، به من یاد داد که چطور می‌توان «حضور» داشت؛ چطور می‌توان در یک کادر، مقتدر و در عین حال اصیل به نظر رسید. این دقیقاً همان چیزی بود که در دنیایِ برندینگ هم به دنبالش بودم: «حضورِ مقتدرانه».

امروز، وقتی به
گالری تصاویرِ مدلینگِ شخصی‌ام در وب‌سایت شرکت نگاه می‌کنید، صرفاً با مجموعه‌ای از عکس‌ها روبرو نیستید؛ شما با تلاقیِ دو دنیا روبرو هستید. آنجا ردی از آن «جستجو برای کمال» و «درکِ دقیق از زاویه‌ی دید» نهفته است که من هم در مدیریتِ شرکت، و هم در خلقِ یک اثرِ هنری، از آن استفاده می‌کنم. من یاد گرفتم که برای دیدنِ حقیقت، گاهی باید خودت را به عنوان بخشی از تصویر قرار دهی.  

تفریح و سرگرمی من" زندگی در حالتِ حرکت
در حالی که دنیایِ اطراف، در چرخه‌یِ تکراریِ «اوقاتِ فراغت» می‌چرخد، من مسیرِ دیگری را انتخاب کرده‌ام. وقتی دیگران برای فرار از روتینِ زندگی، به دنبالِ سفرهایِ کوتاه یا دورهمی‌هایِ شبانه در خیابان‌هایِ پرزرق‌وبرقِ بالا‌شهر هستند، من به دنبالِ چیزی هستم که ریشه‌هایش به اصالتِ محض باز می‌گردد: صدایِ غرشِ موتور ماشین هایِ کلاسیک امریکایی و بویِ آهنِ اصیل.

ماشینِ من، یک شورلت نوا ۱۹۸۶ است؛ اما برای من، این تنها یک وسیله‌یِ نقلیه نیست، بلکه تجلیِ صبر و اراده‌یِ من است. بازسازیِ این ماشین، پروژه‌ای بود که تمامِ توانِ فنی و روحیِ من را طلب کرد؛ چالشی که هر بار، مرا برای اثباتِ دوباره‌یِ خودم وامی‌داشت. تجربه‌ی کاملِ این بازسازی را در
مقاله‌ی تخصصی‌ام به تفصیل نوشته‌ام، اما آنچه در آن نوشته نشده، همان لذتِ وصف‌ناپذیرِ برخوردِ لمسیِ من با بدنه و صدایِ موتور در لحظه‌یِ بیداری است.

مجتبی جاهد در کنار  خودرو کلاسیک شورلت نوا خودش بخشی از دنیای ماشین‌های کلاسیکمن با «خواب» دشمنی ندارم، اما از آن متنفرم. برای من، خواب یعنی سکون؛ یعنی مرگ. من از لحظه‌یِ طلوعِ آفتاب تا تاریکیِ مطلقِ شب، در حرکت هستم. وقتی در کشور ایران اقلب مردم از نوجوانی تا میانسالی در حالِ خوابیدن است، من در حالِ برنامه‌ریزی برای فردا، تحلیلِ داده‌هایِ بیزینس، شکارِ یک قابِ عکاسیِ بی‌نظیر، یا گشتن در سطح شهر با خودرو های کلاسیک هستم.

زندگیِ من، ترکیبی است از نظمِ سخت‌گیرانه‌یِ مدیریت، دقتِ ذره‌بینیِ عکاسی و روحِ سرکشِ یک ماشینِ کلاسیکِ آمریکایی. من نسبت به خودم ادم سخت گیری هستم؛ چون می‌دانم در دنیایِ امروز، تنها کسانی که از مرزهایِ خستگی عبور می‌کنند و با چشمانی باز به استقبالِ فرصت‌هایی هرچند کوچک می‌روند، می‌توانند تاریخِ و اینده خود را رقم بزنند. اینده یه فصل زیبا از زندگی نیست که منتظر ان باشی و بهترین دوران جوانی رو بسوزانی اینده رو هر انسانی خودش میسازه...

من «مجتبی جاهد / mojtaba jahed» هستم. جستجوگرِ اصالت در میانِ کالا، تصویر و ماشین معنای حرکت را جستجو می‌کند.»